اهل بیت
دعای فرج
اِلهى عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکى وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِى الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانى فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانى فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ
خبر آمد خبری در راه است سرخوش آن دل که از آن آگاه است شاید این جمعه بیاید...شاید! پرده از چهره گشاید...شاید! دست افشان پای کوبان می روم بر در سلطان خوبان می روم می روم بار دگر مستم کند بی سرو بی پا و بی دستم کند می روم کز خویشتن بیرون شوم در پی لیلا رخی مجنون شوم هرکه نشناسد امام خویش را بر که بسپارد زمان خویش را؟ با همه ی لحن خوش آوایی ام در به در کوچه ی تنهایی ام ای دو سه تا کوچه زما دورتر! نغمه ی تو از همه پر شورتر ! کاش که این فاصله را کم کنی! محنت این قافله را کم کنی! کاش که همسایه ی ما می شدی! مایه ی آسایه ی ما می شدی هر که به دیدار تو نایل شود یک شبه حلال مسائل شود دوش مرا حال خوشی دست داد سینه ی ما را عطشی دست داد نام تو بردم لبم آتش گرفت شعله به دامان سیاوش گرفت نام تو آرامه ی جان من است نامه ی تو خط امان من است ای نگهت خواستگه آفتاب برمن ظلمت زده یک شب بتاب پرده برانداز زچشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم ای نفست یار و مددکار ما کی و کجا وعده ی دیدار ما؟ دل مستمندم ای جان، به لبت نیاز دارد به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم تویی که نقطه عطفی به اوج آیینم کدام گوشه ی مشعر کدام کنج منا به شوق وصل تو در انتظار بنشینم روا مباد که بر بنده ات نظر نکنی روا مباد که ارباب جز تو بگزینم چو رو کنی به رهت درد و رنج نشناسیم زلطف روی تو دست از ترنج نشناسیم ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد ببوسم خاک پاک جمکران را تجلی خانه ی پیغمبران را خبر آمد خبری در راه است سرخوش آن دل که از آن آگاه است شاید این جمعه بیاید... شاید پرده از چهره گشاید... شاید تو همون حس غریبی که همیشه با منی تو بهونه ی هر عاشق واسه زنده بودنی تو امید انتظاری تو دلای نا امید مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید چه غریبونه گذشتند جمعه های سوت و کور هنوز اما نرسیدی ای تجلی ظهور!!!!!!!! عمریه دلم گرفته گله دارم از جدایی غایب همیشه حاضر تو کجایی تو کجایی؟ مردی که شبی خوابیده بود و رؤیای فرشتهای را دید. و آن فرشته به او گفت که باران میآید، سیل میآید و همه جا را فرا میگیرد، ولی تو نمیمیری. این اتفاق در یک دهکده کوچک ایتالیایی افتاد. و روز بعد باران شدیدی در گرفت و سیل عظیمی آمد و دستور دادند همه آن دهکده را تخلیه کنند. همه تخلیه کردند، حتا بازوی آن مرد را گرفتند و گفتند باید از این جا بروی. و آن مرد گفت نه، من خوابدیدم فرشتهای آمد و گفت باران میآید و سیل عظیمی میآید ولی تو نمیمیری. من به نشانهها اعتقاد دارم و بنابراین این جا میمانم. و روز بعد باران شدیدتر شد و سد استحکامش را از دست داد و خطر بزرگی برای این روستای کوچک به وجود آمد. آب تا طبقه اول بالا آمده بود. حتا با قایق به سراغ مرد رفتند و گفتند این سد به زودی میشکند و تو غرق میشوی، بیا برویم. و مرد گفت شما دارید ایمان مرا امتحان میکنید، من که به شما گفتم، فرشتهای را در خواب دیدم و به من گفت که سیل میآید، اما من نخواهم مرد. من اینجا میمانم تا ایمان ایتالیایی خودم را ثابت کنم. تمام تلویزیونها و شبکههای خبری ایتالیا در آن جا جمع شده بودند. آب به سقف رسیده بود و مرد تنها آن جا مانده بود و همه میخواستند از مردی تصویر برداری کنند که به ایمان ایتالیایی خودش پایبند بود. اما پلیس راضی نبود و حتا یک هلیکوپتر فرستاد و برای سومین بار سعی کردند او را نجات بدهند. اما آن مرد گفت: نه، فرشتهها راست میگویند، حق با فرشتههاست،شما اشتباه میکنید و من میمانم. نیم ساعت بعد، سد شکست و سیل وارد شهر شد و آن مرد را کشت. مرد به بهشت کاتولیکها رفت که فرشتگان زیادی دارد، چون مرد بسیار مؤمنی بود. و پطرس قدیس که دربانِ بهشت است، گفت: شما میتوانید وارد بشوید، چون انسان مؤمنی هستید. مرد گفت: نه، نه، نه، من هیچ وقت وارد این جا نمیشوم. به خاطر این که مالک این محل یک دروغگوست و به من دروغ گفت. شما آبروی خانواده من را بردید. چون حالا در آن جا، همه تلویزیونها و مردم نشستهاند و به خانواده من میخندند. من هیچ نمیخواهم به بهشت بروم، من به جهنم میروم. چون شیطان به من هیچ قولی نداد. پطرس قدیس گفت: خوب، نه،او هیچ وقت دروغ نگفته، شاید پیر شده، من میروم ازش بپرسم.و بعد پطرس قدیس وارد شد و نیم ساعت با خدا صحبت کرد و بعداز نیم ساعت برگشت و گفت: بله، من با خدا صحبت کردم. او برای شما یک فرشته فرستاده بود تا نشانهای به تو بدهد که از آن سیل نجات مییابی. ولی خوب، در کنارش، سه گروه نجات هم برایت فرستاد، ولی قبول نکردی. پس وقتی نشانهها را میخوانید، ممکن است آن که انتظار دارید،نباشد. چون خداوند خودش را به سادهترین شکل ممکن تجلی میبخشد. ولی ما منتظر پدیدههای خارقالعادهای هستیم و معجزهای را که پیش روی ماست، نمیبینیم. باید به لحظه جادوینی که در هر روز زندگی وجود دارد توجه کنیم. باید به لحظه جادوینی که میتواندزندگی شما را برای همیشه عوض کند، توجه کنید. یک نویسنده زمانی گفت :رزمآور نور یک میلیمتر اقبال دارد. راز زندگی دنبال کردنِ این یک میلیمتر اقبال است از امام صادق (ع) نقل مي کنند هر کس بعد از هر نماز فريضه اين دعا را بخواند، پس امام محمد بن الحسن را ـ که بر او و پدرانش درود باد ـ در بيداري يا در خواب مي بيند. دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید :آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟ ... کسی پاسخ نداد. مهدیا عالم فدای قامت رعنای تو سنگ فرش کهنه ی دل،خاک زیر پای تو دیدن روی چوماهت آرزوی خستگان ای فروق فاطمه بر هر دو چشمم جای تو یوسف مصری ماکی بازگردی ازسفر صد هزار یعقوب تنها گشته نابینای تو گربرآری آرزوچون قطره،دریامی شویم آرزومان دیدن رخسار مه سیمای تو ای نو بهار گم شده در فصل انتظار ای فصل تشنه به امید نو بهار ما را گذشت سال به سال و ندیده ایم جز فصل حسرتی به تماشای روی یار انسان گرفته تیغ ستم آتش غرور مظلوم می کشند به بازوی افتخار بی اعتبار گشته سپیدی صبح و نور گم گشته در سپر ظلم و شام تار جغد فساد و ظلم همی ناله می کند زین ناله مرده نای غزل خوانی هزار یا را بیا به فصل ظهوری ز روشنی در انتظار مانده قدم های بردبار از زندگی بگو زبهاری که رفته است ما را نوید فصل بهاری زنو بیار 





...معجزه...






اَللّهُمَّ بَلِّغ مَوْلانا صَاحِبَ الزَّمان، اَيْنَما کَانَ وَ حَيْثُما کان
مِنْ مَشارِقِ الاَرْضِ وَ مَغارِبِها، سَهْلِها و جَبَلِها، عَنّي وَ عَنْ والِدَيَّ وَ عَنْ وُلْدي وَ اِخْواني
اَلتَّحِيَّةَ وَ السَّلامَ عَدَدَ خَلْقِ اللهِ وَ زِنَةَ عَرْشِ اللهِ وَ ما اَحْصَاهُ کِتابُه وَ اَحاطَ عِلْمُهُ
اَللّهُمَّ اِنّي اُجَدِّدُ لَهُ فِي صَبيحَةِ هذَا الْيَوْمَ وَ مَا عِشْتُ فِيهِ مِنْ اَيّامِ حَياتِي
عَهْداً وَ عَقْداً وَ بَيْعَةً لَهُ فِي عُنُقي لا اَحولُ عَنْها وَ لا اَزول
اَللّهُمَّ اجْعَلْني مِنْ اَنْصارِهِ وَ نُصّارِهِ
الذّابّينَ عَنْهُ وَ الْمُمْتَثِلينَ لاَوامِرِه وَ نَواهِيهِ فِي اَيّامِهِ وَ الْمُسْتَشْهَدينَ بَيْنَ يَدَيْهِ
اَللّهُمَّ فَإنْ حَالَ بَيْني وَ بَيْنَهُ الْمَوْتُ الَّذِي جَعَلْتَهُ عَلَي عِبادِکَ حَتْماً مَقْضِياً
فَأخْرِجْني مِنْ قَبْري مُؤْتَزِراً کَفَني، شاهِراً سَيْفي، مُجَرَّداً قَناتِي، مُلَبِّياً دَعْوَةَ الدّاعِي، فِي الْحَاضِرِ وَ الْبَادِي
اَللّهُمَّ اَرِنِي الطَّلْعَةَ الرَّشيدَةَ وَ الْغُرَّةَ الْحَمِيدَةَ
وَ اکْحُلْ بَصَري بِنَظْرَةً مِنّي اِلَيْهِ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُ وَ سَهِّلْ مَخْرَجَهُ
اَللّهُمَّ اشْدُدْ اَزْرَهُ وَ قَوِّ ظَهْرَهُ وَ طَوِّلْ عُمْرَهُ اَللّهُمَّ اعْمُرْ بِهِ بِلادَکَ وَ اَحْيِ بِهِ عِبَادَک
فَإنَّکَ قُلْتَ وَ قَوْلُکَ الْحَقُّ ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ اَيْدِي النّاس
فَأظْهِرِ اللّهُمَّ لَنَا وَلِيَّک وَ ابْنَ بِنْتِ نَبِيِّکَ الْمُسَمَّي بِاسْمِ رَسولِک صًلًواتُکَ عَلَيْهِ وَ آلِه
لا يَظْفَرَ بِشَيْءٍ مِنَ الْباطِلِ اِلّا مَزَّقَه وَ يُحِقَّ اللهُ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ وَ يُحَقِّقَهُ
اَللّهُمَّ اکْشِفْ هذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هذِهِ الْاُمَّةِ بِظُهورِه اِنَّهُم يَرَوْنَهُ بَعيداً وَ نَراهُ قَريباً
وَ صَلَّي اللهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِه


استاد دوباره پرسید:آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟... دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید : آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟... برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت: با این وصف خدا وجود ندارد.
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟ همه سکوت کردند.
. آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟... همچنان کسی چیزی نگفت.
. آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد...؟؟!!








| Design By :
salehon.ir |










